به رسمیت شناختن خط دیورند پایان مشکلات مردم ماو دنیاست
خط دیـــورند را به رســـمیت میشـــناســــیم
یکی از مؤلفه های حاکمیت ملی در دولتهای مدرن امروزی، تعیین سرزمین و جغرافیای معین انسانی میباشد، حال آن که با در نظرداشت این دو اصل مهم و سازنده، افغانستان هنوز فاقد این مؤلفه ها در زمینه ی دولت – ملتسازی میباشد.
و تا زمان تعیین نشدن مرز ملی، سخن گفتن از حاکمیت ملی و دولت ملی، «تیر زدن در هوا» خواهد بود. با آنهم یک دهه میگذرد که جامعه ی جهانی و نیروهای بینالمللی کمک و امنیت برای افغانستان، با هدف مهار بحران ناشی از تروریسم بینالمللی و به وجود آوردن حاکمیت ملی در افغانستان، سرگرم پیدا کردن راه حل های بنیادی در این کشور هستند.
پس از این که ایالات متحده به افغانستان حمله نظامی کرد و همچنان تحت نظارت سازمان ملل متحد در بازسازی نهادی و ساختاری این کشور سهم گرفت، چنین معلوم شد که تنها عاملی که به نظر این کشورها در بیثباتی افغانستان از تأثیر فوق العاده برخوردار میباشد، تروریسم بینالمللی است؛ به همین منظور بود که این کشورها با اتکا به جنگ دراماتیک با آنچه که تروریسم بینالمللی تعریف کردند و تجهیز ارتش و نهادهای امنیتی افغانستان، خواستند برای همیشه مشکل را حل کنند.
اما این سوال پیش میآید که آیا به راستی این تروریسم بینالمللی است که افغانستان را به عمق بحران دست و پاگیر کشانیده و یا این که عوامل دیگری هم با تأثرات بیشتر و شدیدتر از این وجود دارد که تمامی راه حلهای اساسی را به بنبست میکشاند؟ پاسخ منطقی این است که مشکل اساسی در این کشور تنها تروریسم نیست، بلکه در کنار این همه، عوامل بحرانآفرین و مشکلساز دیگری هم وجود دارد که در سالیان طولانی از دایره توجه سیاسیون کشور و همچنان قدرتهای بینالمللی و تصمیمگیرنده بازمانده است.یا قصدا و عمدا از این مشکلات چشم پوشی نمودند
اگر ما عوامل بحران را در این کشور به درجات متفاوت تقسیمبندی کنیم، مشکل مرزی و خط دیورند با پاکستان، مهمترین و اولین مشکلی به حساب میآید که میتواند مادر مشکلات کلی منطقه و افغانستان باشد. هرچه افغانستان در کانون توجه قرار گیرد، به همان اندازه مشکل مرزی افغانستان با پاکستان مورد توجه است؛ پاکستان به عنوان یک کشور آسیبپذیر منطقه، همیشه ابزار پیشبینی خود در معادلات و بازیهای سیاسی اش را مسأله ی مرزی خود قرار میدهد و با در نظرداشت پیامدها و تغییرات در این مورد مهم تصمیم میگیرد.
حال آن که با توجه به آسیب پذیری جغرافیایی این کشور، از دو مرز جنجالی میان هند و افغانستان که گاهگاهی در شدیدترین مرحله از رقابتها میرسد، این کشور را ملزم به اتخاذ تدابیر و سیاستگذاریهای مداخلهگرایانه در منطقه میسازد.
پاکستان با در نظرداشت این آسیبپذیری از ناحیه ی عرض جغرافیای سیاسی خود، سازوکارهایی را روی دست میگیرد تا از تهدیدات دامنه ی بحران در مرزهای خود جلوگیری کرده و شدت آن را کاهش دهد.
بنا بر این، شکلگیری تروریسم بینالمللی، دفاع از مهاجرین و مجاهدین در دوران جهاد علیه ارتش شوری به قصد براندازی حکومت طرفدار روسیه در کابل، حمایت از گلبدین حکمتیار و تشویق آن به نافرمانی از نخستین دولت اسلامی، سپس به وجود آوردن طالبان با روحیه ی انعطافناپذیر و خشک قبیله ی، همه از تدابیر مهم این کشور از ناحیه ی مشکلات و دغدغه های امنیتی سرچشمه میگیرد.
پاکستان با اتخاذ این گونه تصامیم خود به هند و افغانستان و همچنان از منظر حقوق بینالمللی به جهان نشان میدهد که خط دیورند و قبایل مرزی میان افغانستان و پاکستان بخش جدا ناشدنی این کشور به حساب میآید؛ بناً خود را ذی حق میداند و برای حفظ این منطقه که میتواند امنیت این کشور را ضمانت کند، حاضر به هر نوع کاری در خارج از کشورش است.
اما اکنون افراط گرایی مذهبی، بخشی از این تدابیر امنیتی است که قربانیان اصلی آن مردم افغانستان شدهاند، زیرا افغانستان از چندین سال به اینسو فاقد توان نظامی گردیده و در عین حال هند که توانایی بیشتر نظامی دارد، از حملات مرگبار در کشورش پیش از پیش جلوگیری میکند.
اکنون باید گفت که بحران کنونی افغانستان در دهه های اخیر، ریشه در مسایل مرزی این کشور دارد که با توجه به ضعفهای دفاعی و عدم توان نظامی برای دفاع از خود، نه تنها باعث دستدرازی بیشتر پاکستان در امور کشور شده، بل بستری برای شکلگیری پدیده ی شومی به نام تروریسم بینالمللی گردیده است.
یکی از عمدهترین عوامل شکست و کوتاه آمدن در برابر مهار بحران منطقه، عدم توجه به عامل درجه یک چون خط دیورند بوده است؛ زیرا جامعه ی جهانی تلاشهای خود را متمرکز بر عواملی ساخت که زاییده و محصول این مشکل تاریخی به حساب میآیند نه خود آن.
با توجه به دلایل و شدت عوامل یادشده از یک طرف و روی دست گرفتن سازوکارهای غیر عملی و درجه چند در مورد حل بحران منطقه و افغانستان، از این به بعد نمیتوان دورنمای ثبات و امنیت در افغانستان را به چشم امید نگریست؛ چرا که از همین اکنون معلوم است که برای حل بحران، سرچشمههای بحران از توجه دورمانده است.
کشورهای غربی و سازمان مقتدر نظامی ناتو نیز بدون در نظرداشت این مشکل تاریخی، همواره تأکید بر عامل نظامی میکنند و تمام کار و تلاش خود را محدود به از بین بردن تروریسم در این کشور میدانند، حال آن که مشکل اساسی همچنان بدون راه حل باقی مانده است.
چنان که در نشست لیزبون روی خروج تدریجی نیروهای بینالمللی از افغانستان و پایان دادن به بحران چندین ساله در این کشور بحث صورت گرفت، یگانه راه حل در دوران پس از خروج از افغانستان، تقویت ارتش و پولیس ملی افغانستان را دانستند و به این فکر هستند که هرگاه ارتش و نهادهای امنیتی این کشور آموزش نظامی ببینند و تجهیز گردند، مشکل افغانستان حل خواهد شد؛ در حالی که مدرنترین و مجهزترین ارتشها در افغانستان با مشکل روبرو گردیده و ناگزیر به عقبنشینی شدهاند.
به جای اینکه سالهای زیادی را صرف شناسایی طبیعت مشکلات فرعی میکنند، باید تصمیمی را روی دست گیرند که برای همیش نقطه پایان بحران باشد. تا زمانی که خط دیورند به رسمیت شناخته نشود، همه تلاشها محکوم به شکست خواهد بود؛ زیرا تا روزی که پا کستان از این ناحیه نگران باشد، مداخله در امور افغانستان را به دور از احتمال نخواهد دانست.
خلاصهی سخن این که مشکل بنیادی در امر بیثباتی افغانستان، خط دیورند است، نه طالبان ونه بنیادگرایی ونه تروریسم که در چند سال اخیر شکل گرفتهاند؛ اگر اینها میتوانند مشکلی به حساب آیند و ثبات را برهم زنند، بازهم عامل اصلی، خط دیورند است. پس باید جامعه ی جهانی، ایالات متحده و سیاسیون افغانستان این مشکل هستی برانداز را حل کنند تا همه ی مشکلات برخاسته
از آن نیز حل گردد.درغیر ان نه ملت خواهیم داشت نه دولتی و نه هم امنیتی
از دیگرمنابع
+ نوشته شده در 11 Dec 2010 ساعت ۹:۸ ب.ظ توسط باران دیده
|