نخستین کار تحقیقی در مورد قتل سفیر امریکا و یاران بحرالدین باعث در هوتل کابل 1979
یک دسـت بیصـداسـت....
"هـوتل کابل. آرامـگاه آرلینگـتن. کمپ دارالامـان" مـیخـواهـد به چگـونگـی کشـته شـدن ادولف دبس سـفیر کـبیر ایالات متحــده امـریکا در افغـانسـتان و نیز فـشـرده زندگـینامـه بحـرالـدین باعـث بپردازد.
این زنجـیره با رویکـرد به آگاهـیهـای دسـترس در رسـانه هـا، بایگانی نهـادهـا و برخـی سـرچشـمـه هـای روشـنگـرانه دسـتکـم دوازده بخـش دارد و تا پاییز سـال آینده دنبال خـواهـد یافـت.
سـپاسـگـزارم از پنج مـهـربانی کـه در این راسـتا فـراتر از دسـتداشـته هـای کـنونی کـمک کـرده اند. شـادمـان خـواهم شـد اگـر هـر آن کـه در این زمـینه مـیداند، یاری رسـاند.
از یکایک یاران و یاوران _چـنانچـه خـواسـته باشـند_ با ســپاس یاد خـواهـد شـد.
نشـانی
تلفـونهـا
1 (306) 5438950
1 (306) 5020882
هـوتل کـابل. آرامــگاه آرلینگـتن. کـمپ دارالامـان
(بخـش دهم)
صبورالله ســـیاه سـنگ
Royal Kabob House
1025 Finch Ave. W., Toronto
گفته هـای عبدالغفار معطر (گـرداننده رویال کباب هـاوس/ تورنتو) روزنه دیگـری برای نگاه کـردن به رویداد خونین چهاردهم فبروری 1979 مـیگشـاید. نامبرده از 1965 تا 1979 در پسـتهای گوناگـون تا گـردانندگی هـوتل کابل با این مهمـانخانه بزرگ پایتخت سـروکار داشـت.
آقای معطر همانگـونه که از نام پوره اش برمـی آید، آدمـی اسـت خوشـایند، مهماندوسـت و مهربان. او سخنان شمـرده شمـرده اش را با چاشنیهـای لبخند مـی آراید؛ افزون بر اینهـا، حافظه خـوبی دارد و از آنجا که باریک اندام و بلند بالاسـت، شگفت نخواهـد بود اگـر با اشـاره به هـزاران تن دیگـر بگـوید: مـیانه قـد
شمـار سـالهای زندگیش را به سادگی نمـیتوان دریافت، زیرا شـمار مـوهـای سیاه و سپیدش کمابیش همسـان اسـت. شـادابی آوا و سیمـا او را ده پانزده سال جوانتر ازهـر چه باشـد، نشـان مـیدهـد.
شـانس دیدار با عبدالغفار معطر در کمتر از شش مـاه دوبار دسـت داد: بیسـت و نهم جون و بیسـت و نهم نوامبر سـال دوهزاروده. پاسخهـای مهربانانه وی در برابر پرسشهـای تکـراری مـن (سیاه سنگ) در درازنای یکصدوپنجاه روز کوچکترین ناهمانندی نداشـتند.
گفتگـو از زبان گفتار به شیوه نوشـتار درآورده شـد و پس از ویراستاری و نمای چراغ سبز از سوی او، به رسانه ها پیشکش میشود.
سیاه سنگ: اقای معطر! داسـتان کشـته شـدن ادولف دبس در هـوتل کابل روز چهـاردهم فبروری 1979 را از کجا آغاز مـیکنید؟
معطر: خوب شـد گفتید چهـاردهم فبروری. گپهـای مـن از هفتم یا هشـتم فبروری همـان سـال شـروع مـیشوند. سـاعتهـای ده یازده بجه یک روز سـرد زمسـتانی، دو نفر جوان به هـوتل کابل آمـدند و گفتند: "اتاق کار داریم." گفتم: "شمـا مـیتوانید به هـوتل متروپول بروید. آنجا اتاقهـای خوب و ارزان پیدا خواهید کـرد. اگـر خواسـته باشـید، با نظر محمـد آمـر متروپول تمـاس مـیگیرم. او را مـیشناسم. دوسـت مـن اسـت". آنهـا گفتند: "نه! مـا همـینجا، در هـوتل کابل اتاق مـیخواهیم". پرسیدم: "چـرا هـوتل کابل"؟ گفتند: "مهمـان خارجی داریم، باید در هـوتل کابل باشـد." وقتی آنهـا از "مهمان خارجی" یاد کـردند، پرسیدم: "برای چه وقت"؟ گفتند: "برای هفته آینده". گفتم: "درسـت اسـت". با هم رفتیم و پس از نگاه کـردن به این گـوشه و آن گـوشه، اتاق 117 مـنزل دوم را انتخاب کـردیم. آنهـا خوش شدند، با مـن خداحافظی کردند و در پایان گفتند: "هفته آینده با هم میبینیم." یک هفته بعد که گـروگانگیرهـا سفیر امـریکا را آوردند، متوجه شـدم که یکی از آنهـا همـان جوان هفته گذشـته بود.
سیاه سنگ: از نشـانیهـای آن دو تن چه به یاد دارید؟
معطر: هـر دوی شـان قـد میانه داشـتند. یکی چهـارشـانه و دارای اندام درشـتتر و قویتر با چهـره نسبتاً جدی و دیگـری لاغر، یک اندازه شاد و خنده رو. فارسی مـیگفتند، فارسی بسیار صاف و واضح. لهجه گفتاری صفحات شمـال [افغانسـتان] مثل لهجه مـردم بدخشـان در صحبتهـای شـان حس مـیشـد. با شنیدن سخنان آنهـا، حدس زدم که باید بدخشی باشند یا از مردم نزدیک به همـان مـنطقه.
سیاه سنگ: آیا گمـان نمـیکنید از تاجکسـتان یا کدام کشور دیگـر بوده باشند؟
معطر: نه! نمـیشـد شک کـرد. قسمـی که گفتم، فارسی صاف و روان مثل ما گپ مـیزدند، امـا از گفتار شـان یک لحن بدخشی به گـوش مـیرسید. مطمـیناً اتباع افغانسـتان بودند. یقین دارم.
سیاه سنگ: پیش از پرداختن به مـرگ دبس، خواهش اسـت از تخلص تان بگـویید.
معطر: از دوران کودکی و نوجوانی به پاکی و پاکیزگی دلچسپی داشـتم. از رنگ و بوی گلهـا خوشم مـی آمـد. ناگفته نمـاند که حالا بیشـتر خوشم مـی آید. بزرگان خانواده مـا مـیگـویند که از طفولیت همـین شوق و سلیقه را داشـتم. وقتی شـامل مکتب شـدم، عطر خفیف مـیزدم. در اوایل تنهـا دوسـتان نزدیکم مـرا "معطر" مـیگفتند. بعدهـا این مـوضوع در مـورد من هر طرف پخش شـد و در نتیجه، تصمـیم گـرفتم که "معطر" را جانشین تخلص قومـی و خانوادگی خود بسـازم.
سیاه سنگ: برگـردیم به چهـاردهم فبروری 1979 در هـوتل کابل.
معطر: آن روز حوالی سـاعت نه صبح، در یک گـوشه هـوتل مصروف کار بودم. در بخش لابی (دهـلیز میانی) چهل و یک نفر مهمان خارجی داشتیم. آنهـا مـنتظر بیرون رفتن بودند. باید به کارهـای شان رسیدگی میکـردیم. در همین وقت، یکی از همکاران مـا که پیر محمـد مـومـند نام داشـت و مشهـور به "ترجمـان" بود، وارخطا آمـد و به مـن گفت: "زود بیا که یک خارجی را گـروگان آورده اند و مـیگـویند سفیر امـریکاسـت. کلیدهـا را مـیخواهند."
سیاه سنگ: چهل و یک نفر مهمان چه کسـانی بودند؟
معطر: نزده نفر هیات تلویزیون جاپان بودند و از قرار معلوم با دستگاه رادیو تلویزیون افغانستان در قسمت مسـایل تخنیکی کمک و همکاری میکـردند. بیست و دو نفر دیگـر هنرمـندان چکوسلواکی برای نمایشهـای هنری آمـده بودند.
سیاه سنگ: آیا هر دو گروگانگیر را شناختید؟
معطر: پس از شنیدن سخن ترجمان، کارم را رهـا کردم و به سوی دفتر هوتل روان شدم. تا من دم مـیز بزرگ "معلومات" رسیدم، آنهـا گـروگان را برده بودند به مـنزل دو. در مـنزل اول، در چند قدمـی دفتر، به سمت راست دروازه عمـومـی، یک جوان مسلح آرام ایستاده بود. همـینکه چشم به چشم شـدیم، یکدیگر را شناختیم. او گفت: "زود دروازهـا را بسته کن و کلیدها را به مـن بده. سـفیر امریکا را آورده ایم. مـا همه مسلح هسـتیم. اگر کسی بر ضد مـا اقدام کند، هـوتل را انفجار مـیدهیم!" این شخص یکی از همـان دو نفر هفته پیش بود، همـان دو جوانی که آمـده بودند و برای "مهمان خارجی" اتاق مـیخواسـتند. البته، دوست دیگـرش را ندیدم.
سیاه سنگ: به فرمان گروگانگیر چه پاسخ دادید؟
معطر: واضح اسـت که کسی نمـیتواند با شخص مسلح دلیل بگـوید، آنهم در چنان لحظه حسـاس و بحرانی. ناگهـان به ذهنم گشت که به او بگـویم اول اجازه دهد مهمانان جاپانی و چکوسلواکی از هوتل بیرون شوند، بعد دروازه هـا را میبندم و کلیدهـا را می آورم به او میدهم.
سیاه سنگ: پیشنهاد را چگونه بیان کردید؟
معطر: درست همان قسمی که در ذهن داشتم، با خیلی ملایمت و احترام از او خواهش کـردم: "اول خـود تان داخل دفتر شـوید و دروازه را ببندید. بعد اجـازه بدهید که این مهمانان خارجی از هوتل برایند. پس از رفتن خارجیهـا همه دروازه هـا را میبندم و کلیدهـا را به شما میدهم."
سیاه سنگ: آیا او پذیرفت؟
معطر: به همین سـادگی که گفتم، او قبول کـرد و به داخل دفتر رفت. مهمانانی که در لابی مـنتظر بودند، از هوتل بیرون شـدند. به بهـانه آوردن کلید رفتم. از گـوشه دیگـر به قومـاندانی پولیس تلفون کـردم و مـوضوع را احوال دادم. قومـاندان پولیس با لحن خشن آمرانه گفت: "اگـر گـروگان آورده و به هـوتل کابل داخل شـده، بزنید به دهـانش!" گفتم: "قومـاندان صاحب محترم! مـا دسـت خالی و آنهـا مسلح! اخطار هم داده اند که اگر کسی بر ضد مـا اقدام کند، هـوتل را انفجار مـیدهـیم. چه قسم بزنیم به دهـانش؟" قومـاندان با خونسـردی گفت: "خوب! شما اقدام نکنید، مـا اقدام مـیکنیم."
سیاه سنگ: خونسـردی قومـاندان را از چه دانسـتید؟
معطر: کسی که یک مـوضوع خطرناک به این بزرگی یعنی گـروگان گـرفته شـدن مقام عالیرتبه خارجی، آورده شـدنش به یک هـوتل مشهـور در مـرکز شهـر، مسلح بودن افراد گـروگانگیر و اخطار دادن به انفجار هـوتل را به پولیس احوال میدهد، طبعاً توقع دارد که قضیه جدی گـرفته شود. اینجا گپ از جرایم معمـولی و روزمـره نیسـت، مسـاله انفجار و مـرگ چندین انسان در مـیان اسـت. وقتی او بسیار عادی و بیتفاوت گفت "بزنید به دهـانش"، مطمـین شـدم که این واقعه در نظرش چندان مهم و خطرناک نیامـده اسـت. شـاید پیش از تلفون مـن، از کدام طریق دیگـر هم از این واقعه خبرشـده بود، و شـاید کدام مفکوره دیگـری در سر داشـت، امـا برخورد پولیس در مقابل خودم بسـیار مـایوس کننده بود.
سیاه سنگ: پس از گفتگـوی تلفونی چه کردید؟
معطر: راست بگویم، حیران مـانده بودم و نمـیدانسـتم که چه کنم و چه نکنم. اوضاع درون هـوتل وخیم بود. وقت به آهسـتگی مـیگذشـت، مثل اینکه زمـان توقف کـرده باشـد. دیری نگذشـته بود که صدای دویدن دویدن به گـوش رسید. چند نفر پولیس داخل هـوتل شـدند. پیش رفتم و به شخصی که فکر کردم باید افسـر پولیس باشد، نشان دادم که گـروگانگیر در میان دفتر است. آهسته گفتم که باید فوق العاده احتیاط کند، برای آنکه او سلاح دارد. دقیقاً نمـیدانم چه قسم شـد، امـا افسـر با سـرعت غیر قابل پیشبینی دروازه دفتر را باز کـرد و بلافاصله گـروگانگیر مسلح را گـرفتار کـرد. در همین حال، متوجه شـدم که افسـر پولیس بازوی راسـتش را به دور گـردن آن شخص حلقه گرفته، او را مانند یک طفل با خود بیرون آورد.
سیاه سنگ: گـروگانگیر که گفتید مسلح بود، چرا نتوانسـت پیشـدسـتی کند؟
معطر: به نظر مـن، آن پولیس آدم بسیار نترس و کارکشـته بود. او اصلاً به گـروگانگیر مجال تکان خوردن نداد. گـرفتاری و خلع سلاحش در ظرف چند ثانیه یکطرفه شـد. امـا جرات و شهـامت شخص گروگانگیر هم همه را حیران ساخته بود. افسر پولیس در همان حالی که گـردن او را با بازوی راست خـود به ســختی فشـار مـیداد، پرســید: "بگـو! بگو! چه مـیخواسـتی؟" او به صدای بلند جـواب داد: "تو چه سگ هسـتی؟ برو به حفیظ الله امـین بگـو که بیاید و با مـا گپ بزند". افسـر با شنیدن دشنام عصبانی شـد و با قنداق تفنگچه دسـتداشـته دو سه بار به فرق سـرش کوبید و باز پرسید: "جنایتکار بیشرف! حالا بگـو! چه مـیخواسـتی؟" او گفت: "یک بار برایت گفتم که تو چه هسـتی. باز مـیگـویم: تو چه سگ هسـتی؟ برو به حفیظ الله امـین بگـو که بیاید و با مـا گپ بزند!" این بار، افسـر همـانطور که از گـردنش گـرفته بود، او را به گـوشه دیگـر هـوتل برد و همانجا در اسارت نگهداشت. در آخر که قضیه به کلی ختم شد، او را از هوتل بیرون بردند.
سیاه سنگ: آیا باور دارید که او از هـوتل کابل زنده بیرون کشیده شـد؟
معطر: زنده دسـتگیر شـدن و زنده بیرون کشیده شـدن او در پیش چشمهـای خودم رخ داد. تنهـا مـن نبودم، چندین تن دیگـر آنجا بودند و این صحنه را تمـاشـا کـردند.
سیاه سنگ: در کتابی به نام "افغانسـتان انقلابی" [نوشـته Beverley Male/ 1983] چنین آمـده اسـت: "حکـومت افغانسـتان مـیگـوید: سـه تروریسـت با سـفیر یکجـا در اتاق جـان سپرده بودند و چهـارمـی به زودی در اثر زخمـهـایش مـرد. گزارش ایالات متحده مـینویسـد: لاشـه هـای دو تروریسـت از آن اتاق بیرون آورده شـدند. تروریسـت سـومـی کـه اندکـی پس از 9:00 صبح بازداشـت گـردیده بود و در جـای دیگـری _در مـیان هـوتل_ نگهـداری مـیشـد، زنده و نسبتاً مصون بیرون کشـیده شـد. سپس او و دو تن دیگـر شناسـایی گـردیدند. هـنگامـی کـه مقامـات امـریکایی اجـازه یافتند شـام همـان روز لاشه های هـر چهار تروریسـت را ببینند، پیکـر چهارم هرگز قابل شناخت نبود." شما چه میگـویید؟
معطر: قسمت زیاد این گزارش درسـت اسـت. لاشه هـا از اتاق بیرون کشیده شـدند. اینکه متعلق به چه کسـانی بوده باشند، نمـیدانم. شخصی که مـن او را "گـروگانگیر اول" مـیگـویم، همـانی که به افسـر پولیس دشنام مـیداد، حوالی ساعت نه بجه صبح دسـتگیر و در آخر زنده و مصون به بیرون انتقال داده شـد. در مـورد لاشه هـای سوم و چهـارم که در آن کتاب یاد شـده، معلومـات ندارم.
سیاه سنگ: گزارشهـای حکومت افغانستان مـیگـویند "آن روز همه گروگانگیران در هوتل کابل کشته شدند." در برخی از رسـانه هـا آمـده است که مـیان سـاعتهـای یازده و دوازده چاشـت، آواز آتش یک گلوله از مـیان هـوتل کابل شنیده شـد. آیا نمـیتوان گفت گـروگانگیر اولی هم همانجا در مـیان هـوتل کشـته شـده باشد؟
معطر: تکـرار مـیکنم که گـروگانگیر اولی در پیش چشم خودم دسـتگیر و خلع سلاح شـد. او را زنده از هـوتل بیرون کشیدند. توجه کنید، اگـر کسی در چنان صحنه زنده گـرفتار و خلع سلاح شود، دیگـر دلیلی نمـیمـاند که پولیس او را بکشـد. موضوع مهمتر از آن اینکه به یقین و اطمـینـان کامل میگـویم تا دوازده و نیم بجه هـرگز آواز گلوله از درون یا بیرون هـوتل شنیده نشـد.
سیاه سنگ: پس از بازداشت آن جوان چه رخ داد؟
معطر: افـراد مسلح حکومت هـوتل را از بیرون محاصره کـردند و از درون تحت تصرف و نظارت گـرفتند. در این حال، شخصی به نام سـرور که کارمـند وزارت اطلاعات و کلتور بود، آمـد و به مـن گفت: "میخواهم بکسهـای مهمانان خارجی را ببرم. ما برای آنهـا در هوتل "ســپین زر" جای ریزرف کـرده ایم." گفتم: "برادر! شــرایط بسـیار خراب است. فعلاً از دست مـن چیزی برنمی آید. این کدام موضوع سـاده نیست. از مــن آزرده نشو، برو از مشـاور روس یا از خـود داوود ترون اجازه بگیر." سـرور که جواب ســرد مـرا شنید، چیزی نگفت و رفت. بعدتر که او را دیدم، پرســیدم: "چطور شـد؟ اجازه گـرفتی؟" او به جای آنکه سوال را جواب بدهد، گفت: "به خیالم که سفیر امریکا را میکشند." با تعجب پرسیدم: "این گپ را از روی چه میگـویی؟" گفت: "وقتی موضوع اجازه انتقال بکسهـا را به مقامات بالا یاد کردم، گفتند: "ضرور نیست. تا چند ساعت دیگـر، هم گـروگان و هم گروگانگیران تصفیه میشوند." سـرور راست میگفت. تا جایی که به یاد دارم، با آنکه اوضاع شـدیداً بحرانی بود، حالت افسـران بلند رتبه امـنیتی عادی به نظر مـی آمـد.
سیاه سنگ: از چه نگاه "عـادی" به نظر مـی آمـد؟
معطر: اگـر فضای آن روز را در ذهن مجسم کنیم، مـوضوع واضح خواهـد شـد. بالاترین مقام رسمـی ابرقدرتی به نام ایالات متحده امـریکا در مـرکز شهـری که حکومتش طرفدار ابرقدرت رقیب به نام اتحاد شوروی اسـت، در یک هـوتل با نام و نشـان در چند قدمـی ارگ یا به اصطلاح "خانه خلق" گـروگان گـرفته مـیشود، قوای امـنیتی حکومت افغانسـتان محل واقعه را زیر کنترول درمـی آورد، امـا کدام اقدام جدی در مـورد آزاد سـاختن گـروگان که عالیترین نمـاینده یک ابرقدرت اسـت، صورت نمـیگیرد. خود همـین صحنه چه مفهـومـی را مـیرسـاند؟ یادم اسـت، یکی از افسـران امـنیتی در داخل هـوتل شـانه هـا را بالا انداخت و خنده کنان به همکارش گفت: "زیاد تشویش نکن! مهم نیسـت. تا چند سـاعت دیگـر همه چیز پاک تصفیه مـیشود." این اسـت مـنظور مـن از عادی بودن روحیه مقامـات حکومت افغانسـتان. آن روز از زبان یک نفر نشنیدم که در مـورد چگـونگی نجات سفیر امـریکا چیزی گفته باشـد.
سیاه سنگ: از مـیان این دو گزینه کدامـیک را درسـت یا نادرسـت مـیدانید؟ رهـا سـاختن دبس برای مقامات حکومت افغانسـتان مطرح نبود. آنهـا مـیخواسـتند کشـته شـدن دبس زمـینه سـازی شود.
معطر: درسـت بودن هـر دو امکان واضح اسـت. از برخورد قوای امـنیتی افغانسـتان معلوم مـیشـد که زندگی سفیر اصلاً برای شـان مطرح نبود. یقین دارم که مـرگش هم برای آنهـا ارزش نداشـت. هـر دو نکته مشترکاً توانسـتند زمـینه سـاز و عامل کشـتار سفیر امـریکا شوند.
سیاه سنگ: آیا میشـد از مـرگ دبس جلوگیری کـرد؟
معطر: دقیقاً همـین را مـیگـویم. اگـر قوای امـنیتی افغانستان مـیخواسـتند، به چندین شیوه صلح آمـیز مـیتوانسـتند سفیر را صحیح و سـالم نجات بدهند. امـا آنهـا بسیار آگاهانه طریقه مـرگباری را در پیش گـرفتند. در جریان پیهم فیر کـردن بر اتاق 117 از برنده و بام بانک مقابل هـوتل و همچنان از بالای زینه موتر اطفاییه که در کنار دیوار و کلکین مـنزل دوم جابجا شـده بود، صد فیصد ثابت بود که کشـتار بیرحمـانه صورت مـیگیرد.
سیاه سنگ: پس از گلوله باران چه رخ داد؟
معطر: پس از آنکه صدای ضربه آتشـباری آرام شـد، افراد مسلح حکومت داخل اتاق رفتند. اول دیدم یک نفر زخمـی نیمه جان را با مشـت و لگد و قنداق تفنگ از زینه هـا به پایین لولاندند. وقتی این شخص با پیکر خونالود از آخرین پله زینه به روی زمـین مـنزل اول افتاد، از تکانهای دسـت و پایش دانسـته مـیشـد که زنده اسـت. بار دیگـر چند نفر با لگد و قنداق تفنگ به جانش افتادند و آنقدر به سـر و روی و پشـت و پهلویش زدند که در ظرف چند دقیقه همـانجا زیر لگد از حرکت ماند و جان داد. پس از آن دو جسـد را پایین آوردند.
سیاه سنگ: در شمـاره 240/ بیسـت و ششم دلو سـیزده پنجاه و هفت خـورشـیدی [1979/02/15] روزنامـه "د ثور انقلاب"، عکسهـای نیمه برهنه کشـته شـدگانی که وانمـود مـیشـد همـان چهـار "تروریسـت" اند، گــزارشی به زبان پشـتو به چشم مـیخورد و در بخشهـای آن آمـده اسـت:
"با تاسـف اطلاع گـرفتیم که حوالی سـاعت سه و سـی دقیقه بعد از ظهـر دیروز، جلالتمـاب ادولف دبس سـفیر کبیر ایالات متحـده امـریکا در اثر آتش گلوله هـای چند تن از تروریسـتهـا و دشمـنان مـردم افغـانسـتان در شهـر کابل به قتل رسـید./ مقامـات امـنیتی بسـیار زیاد کـوشـیدند که جلالتمـآب را به شیوه مصون از چنگ تروریسـتهـا نجات دهند، ولی آنهـا آزاد سـاختن جلالتمـآب را نپذیرفتند./ سـفیر کبیر ایالات متحـده در حالی که جراحتهـای شـدید برداشـته بود، فـوراً به شفاخانه سـفارت امـریکا منتقل گـردید، ولی بدبختانه بعد از چند سـاعت جان سپرد."
معطر: این گزارش دروغ محض اسـت. سفیر حوالی دوازده و نیم تا یک بجه پیشین در اتاق 117 هوتل کابل کشـته شـد. مـوضوع زخمـی شـدنش حقیقت ندارد. پیشتر گفتم و باز هم میگویم این ادعا که مقامـات امـنیتی برای نجات جان سفیر اقدام کـرده باشند، از ریشه نادرسـت اسـت.
سیاه سنگ: همـان روز Associated Press هم نوشت:
"بلندپایگان ایالات مـتحده در سفـارتهـای دهلی نو/ هند و اسلام آباد/ پاکسـتان مـیگـویند: سـفیر پس از یورش کشـته شـد، ولی آژانس Tass دسـتگاه گزارش_رسـانی شـوروی کـه از کابل پخش مـیشـود، گفت: ادولف دبس زخمـهـای خـونین داشـت. او پس از یورش [نیروهـای حکـومـت بر هـوتل]، در یکی از بیمـارسـتانهـای شهـر جـان سـپرد. تاس افزود: چند تن از گـروگانگیرهـا کـه شناسـایی نگـردیده اند، نیز کشـته شـدند."
معطر: در مـورد گـروگانگیرهـا که شناسـایی شـدند یا نشـدند، نمـیتوانم چیزی بگـویم، زیرا معلومـات ندارم، امـا مـوضوع زخمـی شـدن سفیر درسـت نیسـت. او از هـوتل کابل زنده بیرون نشـد.
سیاه سنگ: در گزارش دیگـر [Associated Press, 17/02/1979/ India] آمـده اسـت:
"سـه تفنگـدار دبس را به مـنزل بالای هـوتل بردند. چهـارمـی رفت و کارمـندی از دفتر هـوتل را با خـود آورد تا اتاق 117 را باز کند. آنهـا راننده را رهـا کـردند و به او گـفـتند: به سفـارت برو و بگـو کـه سـفیر تان اینجـاسـت. سفـارت امـریکا به زودی حکـومـت افغانسـتان را در جـریان گذاشـت. پولیس سـاعت 9:00 صبح به سـاختمـان هـوتل رسـید. همزمـان با آن Bruce Flatin دیپلـومـات ایالات مـتحده نیز آمـد و گـفـت: "از حد اعـلای احتیاط کار گـرفته شـود."/ سه مشـاور پولیس شـوروی پس از چـند دقیقه آمـدند. آنهـا ابزارهـای ناشـناخته و پیچانده در پارچه سـبز با خـود داشـتند. Sergei Bakhturin آمـر عمـومـی امـنیت سفـارت شـوروی هم رسـید. سـاعت 11:20 مقامـات افغان نردبانی را در کنار دیوار هـوتل کابل گذاشـتند. صدهـا گـروه [حکـومـتی] گـرداگـرد هـوتل جـا گـرفتند./ بیسـت دقیقه پس از آن به بروس فلاتین اجـازه داده شـد از سـوراخ کلید با دبس سخن بگـوید. مقامـات امـنیتی افغانسـتان پیشنهـاد کـردند کـه از زبان دیگـری کار گـرفته شـود، زیرا شـاید گـروگانگیرهـا انگلیسـی بدانند./ فلاتین به زبان جـرمـنی پرسـید: "چطور هسـتی؟" دبس گفت: "خـوبم." (این واپسـین سخن درسـت شنیده شـده اش بود.) گـروگانگیرهـا کـه دانسـتند آنهـا انگلیسـی نمـیگـویند، بر سـفیر شـوریدند تا خامـوش شـود./ در همـین دم، مقامـات امـریکایی دریافتند کـه گـروگانگیرهـا خـواسـتهـای شـان را به آواز بلند از راه دروازه به گـوش مقامـات افغان رسـاندند. تروریسهـا سـاعت 12:00 چاشـت را "وقت نهـایی" اعـلان کـردند. البته، این وقت تا سـاعت 1:00 پیشـین تمـدید شـد."
گذشـته از بخشهـای دیگـر، در باره رفتن بروس فلاتین و سخن گفتنش با دبس از سوراخ کلید، چه مـیگـویید؟
معطر: شـاید گفته هـای بالا درسـت باشند، امـا مـن در مـورد رفتن آن شخص و صحبت کـردنش با سفیر از سوراخ کلید یا دروازه یا هر طریقه دیگر معلومـات ندارم.
سیاه سنگ: آیا دبس را آن روز دیدید؟
معطر: وقتی همکارم گفت که گـروگانگیرهـا مـیـگویند ما سفیر امـریکا را آورده ایم، در گـوشه دیگر هـوتل بودم. پیش از آنکه نزدیک دفتر برسم، او را به مـنزل بالا برده بودند. مـن او را ندیدم.
سیاه سنگ: آیا دانستید که گـروگانگیرهـا چه خواسـتهـایی دارند؟
معطر: نه! به مـا نگفتند، چنانی که پیشـتر یاد کردم، شخص اول حتا به افسـر پولیس هم نمـیگفت. به گفته او، مـیخواسـتند به حفیظ الله امـین یا مقامـات رهبری حزب و دولت بگـویند.
سیاه سنگ: آیا بحرالدین باعث را مـیشناسید؟
معطر: بحرالدین باعث را نمـیشناسم، امـا نامش را زیاد شنیده ام.
سیاه سنگ: در پایان مـاجرا، اتاق 117 را چگونه یافتید؟
معطر: بعد از آنکه جسـدهـا را از اتاق بیرون کشیدند، رفتم و دیدم که جویه هـای خون هـر طرف رفته و دیوارهـا با گلوله سوراخ سوراخ شـده بودند. مـیز بزرگ سنگی وسط اتاق ریز ریز شکسـته بود. قالین با خون آغشـته شـده بود و کوچکترین امکان برای شسـتن دوباره اسـتفاده کـردنش نبود. باید دور انداخته مـیشـد.
سیاه سنگ: دکتور جمـال سینا دلیری نویسنده و پژوهشگـر نامـور افغانسـتان از زبان کسی که در ایران از هـویت کشـته شـدگان آن روز یاد کـرده، مـینویسـد: "[افزون بر ادولف دبس]، (1) شـریف نایل شـاعر جوان و از جرم بدخشـان، (2) قـادر شـهـربزرگی بدخشـانی، (3) عبدالله شـهـربزرگی بدخشـانی، (4) یکی ازخدمـه هـای هـوتل کابل کـه دولت بعد از شـهـادت آن مظلوم در هنگام یورش نیروهـای سـرکـوبگـر دولتی او را نیز در جمله چریکـهـا مـحسـوب نمـوده بود." اگـر چنین باشـد، نام این همکار تان چه بود؟
معطر: یقنیاً سوء تفاهمی رخ داده است. در روز کشـته شـدن سفیر امـریکا، کسی از کارمـندان هـوتل کابل کشـته یا زخمـی نشـد. همه کارمـندان هـوتل در مـنزل اول در جاهـای مطمـین بودند.
سیاه سنگ: جهـانی سپاس از شمـا ...
معطر: تشکـر. امـیدوارم دیگـران هم با بیان چشمـدیدهـای شـان به این حادثه روشنی بیندازند.
ریجـاینا/ کانادا
بیسـت و نهم نوامبر 2010